<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شمارش معکوس تا با تو بودن</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 28 Jul 2009 18:39:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زینهار از این بیابان</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اشتباه پا به دنیا گذاشتیم&lt;BR&gt;به اشتباه زیستیم&lt;BR&gt;و &lt;BR&gt;یقینا به اشتباه خواهیم مرد&lt;BR&gt;کسی یافت می شود&lt;BR&gt;این سیر را نه به اشتباه بلکه به حقیقت پیموده باشد؟&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;مادران و پدرانی از قبل تعیین شده&lt;BR&gt;شناسنامه هایی از قبل آماده شده&lt;BR&gt;زندگی دیکته واری که از قبل به خوبی دیکته شده&lt;BR&gt;چه کسی جرات عصیان دارد؟&lt;BR&gt;من؟ تو؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;گیتا صرافی&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 18:39:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> از قهرمان تا قربانی  همیشه فاصله کوتاه است</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 127%&quot; dir=rtl align=justify&gt;قيصر: فكر كردي چي ننه؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه... سه دفه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كيبوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... اين دوره زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=left&gt; قيصر- مسعود كيميايي &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 11:21:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن کو وجود پاک خویش نیالاید</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; MARGIN-BOTTOM: 0px&quot; align=justify&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; MARGIN-BOTTOM: 0px&quot; align=justify&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; MARGIN-BOTTOM: 0px&quot; align=justify&gt;از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن. هیچ کدام قابل بازگشت نیستند. 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; MARGIN-BOTTOM: 0px&quot; align=justify&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; MARGIN-BOTTOM: 0px&quot; align=justify&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; MARGIN-BOTTOM: 0px&quot; align=left&gt;جکسون براون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 18:42:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لاک پشت بازهم از خرگوش پیشی گرفت</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 518px; HEIGHT: 253px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.esteghlaltehranfc.com/esteghlal_content/media/image/2009/01/610_orig.jpg&quot; width=529 height=265&gt; </description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش آر پیاله را که شب می گذرد</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روزایی هست که ادم خیلی وقته منتظره تا برسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزاییکه شاید روزها و شبها بهش فکر می کنی و دوست داری خیلی زود برسن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دقیقا ۱۴ ماه و ۴ روز منتظر یه اتفاق بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقی که بالاخره سه شنبه افتاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگه ۱۸ فروردین برای من یه مفهوم دیگه داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره تونستم یه قدم بزرگ برای رسیدن به عشقم بردارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شب پر التهاب و استرس که بالاخره رسید و من رو به هدفم نزدیکتر کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم همه چی همینطور خوب پیش بره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا یادتون نره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 20:08:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا باد چنین بادا</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://inlinethumb10.webshots.com/41417/2202204250061594669S425x425Q85.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا مقلب القلوب و الابصار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا مدبر اللیل و النهار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا محول الحول و الاحوال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حول حالنا الی احسن الحال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;عید همتون مبارک&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 11:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من آرومم ، تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکشنبه صبح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت شش و نیم با صدای مامان بیدار می شم، داره میره خونه بهاره برای مهمونی امروز بهش کمک کنه. میگم مهمونی ذهنت زیاد پرت نشه این فقط یه جمع خودمونیه. مامان و بابا ، مهران، مهرداد و خانوادشون ( برادارم)، بهاره و خانوادش ( خواهرم)، مامان بزرگ و اقاجون ف دایی مهدی و اهل و عیال و شایدم تازه دوماد!! مامان که رفت منم دیگه نتونستم بخوابم. پاشودم یه کم تلویزیون دیدم ولی حال نداد خاموشش کردم اومدم سراغ کامپیوتر. وای دیروز چه روز بدی بود خیلی خیلی خیلی بد! امیدوارم امروز بهتر باشه. به پگاه اس ام اس میزنم میدونم خوابه اخه دیشب با اقوام تا دیروقت بیرون بودن. امیدوارم حداقل به پگاه خوش گذشته باشه چون من که روز مزخرفی داشتم. دلم گرفته نمی دونم چرا! این روزا بغض گلوم رو ول نمی کنه و عین کنه چسبیده بهش. طاقت نمیارم زنگ میزنم به گوشی ش خیلی زود جواب میده ولی صداش خواب آلوده و می فهمم که بی موقع زنگ زدم. بهش می گم حوصله م سر رفته بود خواستم بهت یه زنگی بزنم. فکر نمی کنم باور کرده باشه. پگاه خیلی وقته دیگه تمام رفتار منو می شناسه. تغییر صدام رو می فهمه ولی من سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم ولی می دونم فهمید که یه چیزیم هست ولی احتمالا نفهمیده چمه آخه خودمم نمی دونم. ازش خداحافظی می کنم و توی دلتنگی خودم فرو می رم. خدا چرا اینقدر دوری سخته ؟ چرا؟ خدا شده تا حالا احساس تنهایی کنی؟ شده تا حالا دوست داشته باشی یکی کنارت باشه و نتونی اونو کنارت داشته باشی؟ چه سوالایی ازت می پرسم! خب تو خدایی و هر چی بخوای داری. حتی یه بنده ی بیخوئدی مثل منو!!! حالا جدی منو میخواستی چیکار که آوردیم این وسط؟ چرا چپ چپ نیگاه می کنی خب ببخشید دیگه نمی پرسم. خدایا شکرت برای همه چیز. برای روزهایی که حس می کنم خوب نیست برای روزهایی که حس می کنم خوبه برای همه ی این دلتنگی ها که اگه نبود دوست داشتن معنایی نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه اینکه سرد و مغرورم ، نه اینکه دور از احساسم&lt;BR&gt;بذار دست دلم رو شه ، بذار رویا رو بشناسم&lt;BR&gt;تموم شهر خوابیدن ، من از فکر تو بیدارم&lt;BR&gt;یه روز می فهمی از چشمام ، چه احساسی به تو دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Mar 2009 05:16:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سه شنبه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت ۱۲ است به سرم میزنه کار و رئیس رو بپیچونم تا شاید بتونم یه چیزایی رو جبران کنم. ۱۲:۱۵ زنگ می زنم بهش میگه ساعت یک راه میفته دیگه تصمیمم رو می گیرم با رئیس خداحافظی می کنم . می فهمم دلخوره چون عازم سفره و در نبودش امیدش به منه یعنی خودش اینطور میگه!سوار ماشین میشم ولی ماشین بنزین نداره. سریع خودم رو می رسونم به پمپ بنزین و توی راه کلی به خودم بد و بیراه می گم که چرا داره دیرم میشه. بنزین می زنم و ساعت شده ۱۲:۳۲ گاز ماشین رو می گیرم و با حداکثر سرعت مجاز!! خودم رو می رسونم دم محل کارش. خدا رو شکر به موقع رسیدم و هنوز نیومده. وقتی منو میبینه کلی ذوق میکنه. این خنده ها و ذوق کردناش یه دنیا برام ارزش داره. میشینه کنارم و آروم می گیرم. خیلی جالبه کا ما وقتی همدیگه رو می بینیم همه چی یادمون میره. حس می کنم خودش هم آروم شده. سر ساعت خودمون رو به محل اجرا می رسونیم بچه ها منتظرشن و اون دل نگران که من موقع اجرا حتما توی سالن باشم. جای پارک پیدا نمیشه، شبوارم گیر میکنه به قفل فرمون و سرتاسر پاره میشه بهش زنگ می زنم و میاد  پیشم میگم نمی تونم اجراش رو ببینم، بغض گلوش رو می گیره و قسمم میده که حتما خودم رو برسونم. بهش قول میدم ولی نمی دونم چطوری! در به در دنبال یه پارکینگ میگردم و با بدبختی یه جا پارک پیدا می کنم. حالا من موندم و یه شلوار پاره اونم توی میدون گمرک! میرم به یه لباس نظامی فروشی و یه شلوار کتون میخرم که دو تا مجی هم توش جا میشه! زودی خودم رو میرسونم به محل اجرا با دین من آروم میشه و من هم. کم کم نمایش شروع میشه و من محو تماشاش هستم. داره کاری رو تانجام میده که دوست داره و من تحسینش می کنم. بعد نمایش مامانش رو می بینم جای من ایشون جلو میاد و من از بزرگواریش شرمنده میشم. هیچ وقت خودم رو اینقدر خجالتی ندیده بودم. مهر مامانش به دلم می افته و ای کاش مهر من هم. توی همونه لحظه بغض گلوم رو فشار میده. مامانش میره و ما هم راه می افتیم میگه یادته امروز باید کجا بریم؟ یادم میاد که قرار بود وقتی ماشین رو تحویل گرفتم بریم آیس پک انار بخوریم. میریم سمت تجریش آیس پک رو می خوریم و جفتی دچار افت فشار می شیم و به حال خودمون کلی می خندیم. داره خوش میگذره. یعنی هر وقت کنارشم بهم خوش می گذره. کنار کسی که فقط مال منه و من نیز!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج شنبه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبح شده و من بازم زود از خواب بیدار شدم یعنی عادت کردم دیگه. میرم یه دوش می گیرم تا بعدش با بابا برم تعمیرگاه وقتی زنگ میزنه و میگه ۱۲ دانشگاه باش می مونم که چیکار کنم. میدونم که دوست داره پیشش باشم برای همین قرارمو با بابا کنسل می کنم و یواش یواش راه می افتم. ساعت ۱۲ می رسم دانشگاه. این منم من اخر خوش قولی!!!!! با بد بختی میرم تو ، دستمو میگیره بازم آروم میشم و ای کاش او هم. منو میبره پیش دوستاش یعنی همبازیای کلاس بازیگری . خیلی جالبه همه منو میشناسن با اینکه منو ندیدن این یعنی از من همیشه حرف زده. نمی دونم چرا ولبی بغض می کنم. می رم یه گوشه می شینم و بچه ها هر از چند گاهی میان و یه حال و احوالی باهام می کنن. از اینکه توی جمعشونم حس خوبی دارم. همه دارن آماده می شن تا اجرای اخر ترمشون رو انجام بدن ترمی که اون موقع فکر می کردن ترم آخره! همه با هم میریم توی سالن و موقع اجرای نمایشش میشه . لباس قشنگی به تن کرده. دورادور قربون صدقه ش میرم، دلم پر میکشه براش و اشک تو چشام جمع میشه هرچند نمی دونم چرا. نباید متوجه حال من بشه. نمی خوام  تمرکزش رو به هم بریزم. نمایش شروع میشه بی اغراق فوق العاده است هم بازی خودش و هم بازی بقیه بچه ها خیلی لذت می برم. حین اجرا بغض گلوم رو میگره و چشمام خیس میشه. چقدر زیباست چقدر نگاهش زیباست همون نگاهی که ماه هاست که عاشقانه دوستش دارم. تو همون حال بغض و اشک از خدا می خوام اگه من مانع رسیدنش به آرزوهاشم منو از راهش کنار بزنه و گرنه کمکم کنه تا آخرین نفس بهش کمک کنم تا به آرزوهاش برسه. نماش به بهترین نحو تموم میشه. خیلی دلم میخواد در آغوش بگیرمش خیلی دلم میخوادش ولی خب نمیشه!!! الان یه چیز رو خوب می دونم و اونم اینه که بدون تو نمی تونم. زندگی من ، تولد من همه چیز من با تو معنا گرفت. یادم رفته بود بهت مدیونم یادم رفته بود برگشتن به زندگی رو بهت مدیونم یادم رفته بود چقدر دوستت دارم یادم رفته بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ولی بدون دوستت دارم، عاشقانه دوستت دارم &lt;STRONG&gt;پگاه&lt;/STRONG&gt; من&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 20:32:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم خودرن بیهوده نمی دارد سود</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 484px; HEIGHT: 660px&quot; height=715 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.cheryllavender.com/The%20Sad%20Clown.jpg&quot; width=565 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 16:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چندان ندهد زمان که آبی بخوریم</title>
<link>http://mojijoon.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پیش نوشت : &lt;/B&gt;خوابم میاد و نمیاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امید میگه میخوای الان حرف یزنیم؟ میگم الان خوابم میاد جیگر!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی خوابم نبرد و اومدم تو نت ،  وبلاگ دو سه تا از بچه ها رو خوندم و شروع کردم به نوشتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ دقت کردی همه ی دنیامون شده نگرانی و تشویش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من الان نگران خیلی از نزدیکانم هستم ،  از میثم که چند روزه متاهل شده و میخواد تا چند رو دیگه بره خدمت یا علی یه ماه و نیم دیگه باید بره پا بکوبه و هیچ آینده ای برای خودش متصور نیست بگیر تا خودم که بین زمین و هوا معلقم و نمی دونم چی میخوام و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه ی این نگرانی ها رو ما مدیون آدمایی هستیم که بی ذره ای فکر و تامل ما رو به این دنیا دعوت کردن تا تنهایی هاشون رو پر کنن و حالا کلی هم سر ما منت میذارن و ازمون طلبکارن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا کی باید این وسط طلبکار باشه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اونا که همیشه ی خدا منت پدر مادر بودنشون رو سرمون میذارن یا ما که ناخواسته توی منجلابی به اسم زندگی افتادیم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پی نوشت :&lt;/B&gt; به همه ی مقدسات عالم قسم خدا هم اینقدر سر بنده هاش منت نذاشته که اینا میذارن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 23:44:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mojijoon&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>mojijoon</dc:creator>
<guid>http://mojijoon.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
