یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال آمین! عید همتون مبارک یکشنبه صبح ساعت شش و نیم با صدای مامان بیدار می شم، داره میره خونه بهاره برای مهمونی امروز بهش کمک کنه. میگم مهمونی ذهنت زیاد پرت نشه این فقط یه جمع خودمونیه. مامان و بابا ، مهران، مهرداد و خانوادشون ( برادارم)، بهاره و خانوادش ( خواهرم)، مامان بزرگ و اقاجون ف دایی مهدی و اهل و عیال و شایدم تازه دوماد!! مامان که رفت منم دیگه نتونستم بخوابم. پاشودم یه کم تلویزیون دیدم ولی حال نداد خاموشش کردم اومدم سراغ کامپیوتر. وای دیروز چه روز بدی بود خیلی خیلی خیلی بد! امیدوارم امروز بهتر باشه. به پگاه اس ام اس میزنم میدونم خوابه اخه دیشب با اقوام تا دیروقت بیرون بودن. امیدوارم حداقل به پگاه خوش گذشته باشه چون من که روز مزخرفی داشتم. دلم گرفته نمی دونم چرا! این روزا بغض گلوم رو ول نمی کنه و عین کنه چسبیده بهش. طاقت نمیارم زنگ میزنم به گوشی ش خیلی زود جواب میده ولی صداش خواب آلوده و می فهمم که بی موقع زنگ زدم. بهش می گم حوصله م سر رفته بود خواستم بهت یه زنگی بزنم. فکر نمی کنم باور کرده باشه. پگاه خیلی وقته دیگه تمام رفتار منو می شناسه. تغییر صدام رو می فهمه ولی من سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم ولی می دونم فهمید که یه چیزیم هست ولی احتمالا نفهمیده چمه آخه خودمم نمی دونم. ازش خداحافظی می کنم و توی دلتنگی خودم فرو می رم. خدا چرا اینقدر دوری سخته ؟ چرا؟ خدا شده تا حالا احساس تنهایی کنی؟ شده تا حالا دوست داشته باشی یکی کنارت باشه و نتونی اونو کنارت داشته باشی؟ چه سوالایی ازت می پرسم! خب تو خدایی و هر چی بخوای داری. حتی یه بنده ی بیخوئدی مثل منو!!! حالا جدی منو میخواستی چیکار که آوردیم این وسط؟ چرا چپ چپ نیگاه می کنی خب ببخشید دیگه نمی پرسم. خدایا شکرت برای همه چیز. برای روزهایی که حس می کنم خوب نیست برای روزهایی که حس می کنم خوبه برای همه ی این دلتنگی ها که اگه نبود دوست داشتن معنایی نداشت. نه اینکه سرد و مغرورم ، نه اینکه دور از احساسم سه شنبه ساعت ۱۲ است به سرم میزنه کار و رئیس رو بپیچونم تا شاید بتونم یه چیزایی رو جبران کنم. ۱۲:۱۵ زنگ می زنم بهش میگه ساعت یک راه میفته دیگه تصمیمم رو می گیرم با رئیس خداحافظی می کنم . می فهمم دلخوره چون عازم سفره و در نبودش امیدش به منه یعنی خودش اینطور میگه!سوار ماشین میشم ولی ماشین بنزین نداره. سریع خودم رو می رسونم به پمپ بنزین و توی راه کلی به خودم بد و بیراه می گم که چرا داره دیرم میشه. بنزین می زنم و ساعت شده ۱۲:۳۲ گاز ماشین رو می گیرم و با حداکثر سرعت مجاز!! خودم رو می رسونم دم محل کارش. خدا رو شکر به موقع رسیدم و هنوز نیومده. وقتی منو میبینه کلی ذوق میکنه. این خنده ها و ذوق کردناش یه دنیا برام ارزش داره. میشینه کنارم و آروم می گیرم. خیلی جالبه کا ما وقتی همدیگه رو می بینیم همه چی یادمون میره. حس می کنم خودش هم آروم شده. سر ساعت خودمون رو به محل اجرا می رسونیم بچه ها منتظرشن و اون دل نگران که من موقع اجرا حتما توی سالن باشم. جای پارک پیدا نمیشه، شبوارم گیر میکنه به قفل فرمون و سرتاسر پاره میشه بهش زنگ می زنم و میاد پیشم میگم نمی تونم اجراش رو ببینم، بغض گلوش رو می گیره و قسمم میده که حتما خودم رو برسونم. بهش قول میدم ولی نمی دونم چطوری! در به در دنبال یه پارکینگ میگردم و با بدبختی یه جا پارک پیدا می کنم. حالا من موندم و یه شلوار پاره اونم توی میدون گمرک! میرم به یه لباس نظامی فروشی و یه شلوار کتون میخرم که دو تا مجی هم توش جا میشه! زودی خودم رو میرسونم به محل اجرا با دین من آروم میشه و من هم. کم کم نمایش شروع میشه و من محو تماشاش هستم. داره کاری رو تانجام میده که دوست داره و من تحسینش می کنم. بعد نمایش مامانش رو می بینم جای من ایشون جلو میاد و من از بزرگواریش شرمنده میشم. هیچ وقت خودم رو اینقدر خجالتی ندیده بودم. مهر مامانش به دلم می افته و ای کاش مهر من هم. توی همونه لحظه بغض گلوم رو فشار میده. مامانش میره و ما هم راه می افتیم میگه یادته امروز باید کجا بریم؟ یادم میاد که قرار بود وقتی ماشین رو تحویل گرفتم بریم آیس پک انار بخوریم. میریم سمت تجریش آیس پک رو می خوریم و جفتی دچار افت فشار می شیم و به حال خودمون کلی می خندیم. داره خوش میگذره. یعنی هر وقت کنارشم بهم خوش می گذره. کنار کسی که فقط مال منه و من نیز! پنج شنبه صبح شده و من بازم زود از خواب بیدار شدم یعنی عادت کردم دیگه. میرم یه دوش می گیرم تا بعدش با بابا برم تعمیرگاه وقتی زنگ میزنه و میگه ۱۲ دانشگاه باش می مونم که چیکار کنم. میدونم که دوست داره پیشش باشم برای همین قرارمو با بابا کنسل می کنم و یواش یواش راه می افتم. ساعت ۱۲ می رسم دانشگاه. این منم من اخر خوش قولی!!!!! با بد بختی میرم تو ، دستمو میگیره بازم آروم میشم و ای کاش او هم. منو میبره پیش دوستاش یعنی همبازیای کلاس بازیگری . خیلی جالبه همه منو میشناسن با اینکه منو ندیدن این یعنی از من همیشه حرف زده. نمی دونم چرا ولبی بغض می کنم. می رم یه گوشه می شینم و بچه ها هر از چند گاهی میان و یه حال و احوالی باهام می کنن. از اینکه توی جمعشونم حس خوبی دارم. همه دارن آماده می شن تا اجرای اخر ترمشون رو انجام بدن ترمی که اون موقع فکر می کردن ترم آخره! همه با هم میریم توی سالن و موقع اجرای نمایشش میشه . لباس قشنگی به تن کرده. دورادور قربون صدقه ش میرم، دلم پر میکشه براش و اشک تو چشام جمع میشه هرچند نمی دونم چرا. نباید متوجه حال من بشه. نمی خوام تمرکزش رو به هم بریزم. نمایش شروع میشه بی اغراق فوق العاده است هم بازی خودش و هم بازی بقیه بچه ها خیلی لذت می برم. حین اجرا بغض گلوم رو میگره و چشمام خیس میشه. چقدر زیباست چقدر نگاهش زیباست همون نگاهی که ماه هاست که عاشقانه دوستش دارم. تو همون حال بغض و اشک از خدا می خوام اگه من مانع رسیدنش به آرزوهاشم منو از راهش کنار بزنه و گرنه کمکم کنه تا آخرین نفس بهش کمک کنم تا به آرزوهاش برسه. نماش به بهترین نحو تموم میشه. خیلی دلم میخواد در آغوش بگیرمش خیلی دلم میخوادش ولی خب نمیشه!!! الان یه چیز رو خوب می دونم و اونم اینه که بدون تو نمی تونم. زندگی من ، تولد من همه چیز من با تو معنا گرفت. یادم رفته بود بهت مدیونم یادم رفته بود برگشتن به زندگی رو بهت مدیونم یادم رفته بود چقدر دوستت دارم یادم رفته بود... ولی بدون دوستت دارم، عاشقانه دوستت دارم پگاه من ![]()
بذار دست دلم رو شه ، بذار رویا رو بشناسم
تموم شهر خوابیدن ، من از فکر تو بیدارم
یه روز می فهمی از چشمام ، چه احساسی به تو دارم
نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت
14:34 توسط مجی| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت
8:47 توسط مجی| |
نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت
0:2 توسط مجی| |

