تبليغاتX
یک ذهن زیبا
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
آرشیو وبلاگ

وبلاگ Rss
یک ذهن زیبا 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  آرشیو وبلاگ

  وضعيت در ياهو



مدیریت

موضوعات
یه چیزی مثل شعر
ترجمه ای از یک داستان
روز نوشت
مجموعه داستان های دهکده ی اسرار آمیز

لینک ها
گنجشگک اشی مشی (امید)
وسوسه ها (شانتال)
مهتا
روزگاري يك پروشات... (پروشات)
ماجراهاي من و ... (ساناز)
تشريح شك (سعيد كريمي)
... (مريم دريم)
يك دندانپزشك (بابك)
دختر مشرقي
outspokenness
پیرو
نرگسی
زندگی ما
گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی

 

لینکدونی


سگ هار

شده تا حالا به زندگيت فكر كني ؟

شده تا حالابه مسيري كه در طول زندگيت طي كردي تا به اينجا برسي فكر كني ؟

شده تا حالا فكر كني كه چرا خدا تو رو از اين مسير به خصوص به اين مقصد

 رسونده ؟

اين براي من جاي سوال داره ولي ...

ولي فكر مي كنم يعني اين رو باور دارم كه خدا به هركس آنچه رو كه به صلاحشه

 ميده چيزهايي رو كه شايد ذهن و فكر كوتاه ما خوب ندونتش خدا خيلي

 وقت ها براي بخشيدن يك چيز به ادم خيلي چيزها رو ازش مي گيره ولي بايد

 ايمان داشته باشي كه اون چيزي كه خدا بهت هديه ميده ، ارزشش بارها از اون

چيزايي كه از دست دادي بيشتره .

البته خيي مهمه كه ديدت نسبت به خالقت چي باشه

هر چند من فكر مي كنم هر كسي در اون گوشه هاي قلبش به شدت به حكمت و

لطف خدا اعتقاد داره .

 

یک توصیه :

هیچ وقت یک سگ هار رو نوازش نکن!!!

 

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ::

طعم زندگی

عیسی مسیح (ع) :

کسی طعم زندگی را می چشد که یک بار مرده باشد .

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ::

دیگری

باز با آن ديگری ديدم تو را؛ جای قهر و اخم خنديدم تو را

باز گفتی اشتباهت ديده ام؛ گفتمت باشد، بخشيدم تو را

 

باز هم این قصه ات تکرار شد؛ با رقيبان رفتنت انکار شد

آنقدر رفتی که ديگر قلب من؛ از تو و از عشق تو بيزار شد

 

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد

که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

 

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد

که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

 

آن رقيبان يک شبت ميخواستند؛ ذره ذره پاکيت میکاستند

شب به مهمان خانه ات مهمان شدند؛ صبح اما از برت برخاستند

 

آمدی گفتی پشيمانی دگر؛ تا هميشه پاک ميمانی دگر

اندکی از قول تو نگذشته بود؛ باز رفتی با رقيبانی دگر

 

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد

که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

 

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد

که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

 

شاهكار بينش پژوه

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ::

Loving you

Loving you

It's like feeling soft soft rain

Fall on my face

Loving you

It's the comfort of my

Heart

Loving you

Makes me laugh and smile at the same time

It makes my heart warm, it gives me life

Loving you

It's all very new to me

It's very good

Loving you

To feel your hand in mine

To feel your breath slide along the side of my cheek

To feel your heart pounding beneath my ear

As I rest my head upon your chest

Loving you

So many words to describe it

Yet so few

Loving you

I want to take care of you

As you take care of me

I want to hear your troubles and your joys

I want to encourage you

As you choose to follow life

 

Loving you

It is an honor to be trusted so

With your deepest, darkest worries

Secrets

With your most heart felt

Dreams

Loving you

Sharing little moments with you

Looking into one another's hearts

Reading each other's souls

Loving me

Loving you

There is nothing else I want

But to be held by you

Loving you

It is such a rarity to find

It is such a blessing to do

It is such an inspiration

It is such a dream come true

Loving you

It is not sheer perfection

Despite what you may want to hear

It is Love

It is right

No matter what you may do

Or how upset we may get

Our love will win

It will bring us back

Loving you

Needing you

Wanting you

You, you

Loving you

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ::

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست

كه ترا در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه ترا آه كشيدم آه

من در اين آيه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر بر ميدارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست

دل من

كه به اندازه يك عشقست

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گلها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه يك پنجره مي خوانند

آه ...

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد

دستهايت را دوست ميدارم

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم

و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آن را

از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد

و بدينسانست

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد

من

پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

"فروغ"

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ::

دروغ

دروغ مثل یک خط بی انتهاست !!!

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ::

Fuoco nel fuoco

Fuoco nel fuoco
sono gli occhi tuoi dentro i miei
ne basta poco
ed ho già capito chi sei
che cosa cerchi tu da me
che cosa vuoi di più da me
tu vuoi quel graffio al cuore
che anch'io
fortemente vorrei...

Vorrei morire
sulle labbra rosse che hai
vorrei sentire
i tuoi seni accenndersi poi
come due piccoli vulcani
sentirli sotto le mie mani
e scivolare poi sul pendio
quello dolce che hai...
è un incontro d'anime...

La notte sembra perfetta
per consumare la vita io e te
c'è un bisogno d'amore sai
che non aspetta...
è un'emozione diretta se vuoi
ma non sarà infinita perchè
siamo fuoco nel fuoco ormai
bruciamo in fretta noi...

Fuoco nel fuoco
le passioni tue e le mie
è quasi un gioco sai
mescolare suoni e magie
per far salire l'emozione
salire fino al sole
e ricadere lungo il pendio
quello dolce che hai...
è un incontro d'anime...

La notte sembra perfetta
per consumare la vita io e te
c'è un bisogno d'amore sai
che non aspetta...
è un'emozione diretta se vuoi
ma non sarà infinita perchè
siamo fuoco nel fuoco ormai
bruciamo in fretta noi...

Avvicinerò
tutta la mia pelle al tuo calor latino
io ti sentirò...così ti sentirò...
La storia è questa
la notte sembra perfetta così
per consumare la vita io e te
siamo fuoco nel fuoco ormai
bruciamo in fretta noi...

siamo fuoco nel fuoco noi
siamo fuoco nel fuoco noi

دانلود این آهنگ زیبا با صداری اروس رامازوتی

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ جمعه دوازدهم بهمن 1386 ::

پيشنهادات نانجيبانه!

کلافه است، حوصله هيچ کس را ندارد. انگار صبح از دنده چپ بلند شده، با همه قهر است. با خودش هم. هنوز بساط قهوه را علم نکرده، که درررر...زنگ در.... آپارتمانش را ميزنند. چه زر زر نچسبی! با بی حوصلگی در را باز ميکند، به اين اميد که پسرش باشد؛ پسرش که مدتی است با بابا قهر است. شايد يکی از دلايل بی حوصلگی اش همين است. دلش برای «شازده» تنگ است.

در را باز ميکند. پشت در دو زن خندان را با کاتالوگهايی در دست ميبيند. هنوز در کاملا باز نشده که زنها «روز خوش» کشداری ميگويند و با قيافه های ننری هرهر ميخندند. انگار اگر چيزی نگويند، کلاغه ميخوردشان. اصلا امان نميدهند و شروع ميکنند به وراجی و امير ِ مات زده را به دين تازه شان دعوت ميکنند. حتا فرصت نميدهند طفلک نفسی تازه کند. يکی شان پير است، ولی آن ديگری جوان است. امير در حالی که با تلخی در را ميبنند، ميگويد: «ببخشيد. علاقه ای به اين چيزها ندارم...» و پشت در انگشتی حواله شان ميکند: «چه آدمهای بيکاری... ما از دين در رفته ايم و حالا....اه... اه...»

 

ادامه مطلب

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ جمعه دوازدهم بهمن 1386 ::

پارامترهای آدمیت !!!!!

 

يه چند ساليه كه توي كشور عزيزمون ايران يه پارامترهايي براي بزرگ بودن يا بهتره بگم در نگاه ديگران بزرگ بودن باب شده . البته شايد من فكر مي كنم چند ساله شايد اصلا هميشه همينطور بوده . زماني كه دبيرستان مي رفتيم بزرگي به اين بود كه آدم سيگار بكشه يا دوست دختر داشته باشه و توي دخترها بزرگي به داشتن دوست پسر بود . وارد دانشگاه كه شديم ارزش ها تغيير كرد در دانشگاه ارزش افراد در پسرها به تعداد دوست دختراشون ، خوردن مشروبات الكلي، مصرف مواد مخدر و البته كشيدن قليان و سيگار و داشتن رابطه ي جنسي با دخترها بود و در دخترها تعداد دوستان پسر ، داشتن رابطه ي جنسي و حالا سيگار كشيدن ، بود . از وضعيت جامعه ي حال هم چيزينمي گم چون همه بهش واقفن . جامعه اي كه اگر درست لباس بپوشي و جلب توجه نكني به امل بودن محكوم ميشي !!! و اگر با نوع حركات و پوششت توجه ديگران رو جلب كني و بعضي ها رو تا مرز لذت جنسي برسوني اونوقت تو آدم باكلاس و مهمي هستي . خلاص .

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ::

WOW

ديروز دلم براي چند تا از همكلاسي هاي دوران دانشگاه تنگ شده بود براي همين تصميم گرفتم باهاشون تماس بگيرم . در يكي از اين تماس ها متوجه شدم كه صميمي ترين دوست دوران دانشگاهم كه متاسفانه مدت زيادي بود ازش بي خبر بودم ، به جرگه ي متاهلين پيوسته . براي همين با بدبختي هاي بسيار زياد شماره ي جديدشو گير آوردم و بعد از كلي اذيت كردن از طريق پيام كوتاه ،‌بهش زنگ زدم و كلي باهام گپ زديم . راستش اين روزها كه هنوز كاملا از نظر روحي سرحال نيستم خوشحالي اطرافيانم ، من رو اندكي سر شوق مياره . به اين دوست عزيزم هم گفتم اينجا هم تكرار مي كنم كه خبر ازدواجش در واقع بهترين خبري بود كه در اين چند ماه اخير شنيده بودم . حالا تا مدتي مست اين خبريم !!!

از اين طريق دوباره اين پيوند ميمون و مبارك رو به سيد محمد عزيز و همسر گراميش تبريك ميگم . شام من يادتون نره !!!!!!!!!

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ::

تفکیک

چندي پيش سرپرست جديد و محترم وزارت آموزش و پرورش كه در عين حال رياست دانشگاه پيام نور رو هم بر عهده دارند ، فرمودند كه ما در حال تدوين و تفكيك جنسيتي كتاب هاي درسي مدارس هستيم . ديروز مجري محترمه ي برنامه ي جووني آزاد راديو جوان راهكاري رو در زمينه ي اين تفكيك ارائه كردند كه بيان اون رو خالي از لطف نديدم . ايشون فرمودند من بعد 2 ضرب در 2 براي دختران 6 بشود چون داراي روحيه لطيف و بخشنده اي هستند و هم اينكه عادت دارند هميشه روي هر چيزي دو تا اضافه كنند . البته ايشون در مورد درس هايي نظير شيمي و فيزيك و ... نظر خاصي نداشتند . من بر طبق وظيفه ي ملي ساعت ها در مورد تفكيك جنسيتي كتاب هاي فيزيك فكر كردم و البته به نتايج زير رسيدم :

1- بارهاي الكتريكي مخالف كه نمايانگر دختر و پسر هستند به هيچ وجه جذب يكديگر نشده و همديگر را دفع مي كنند .

2- چون روحيه ي دختران لطيف است در مباحث فيزيك نيرو ( مكانيك ) نيروي اصطكاك حذف مي شود . اصلا چه معني داره نيروي باز دارنده و به جاي آن در كتاب هاي پسران ضرايب اصطكاك دو برابر مي شوند ( تقريبا حركت غير ممكن مي شود )

3- ايضا به دليل لطافت خانم ها مقاومت الكتريكي نيز حذف و براي آقايان به مقدار لازم اضاف مي شود .

4- در مباحث موج و صدا در كتاب خواهران صداي جنس مذكر از فركانس لازم براي شنيده شدن توسط جنس مونث برخوردار نيست و برعكس

5- چون خانم ها بر طبق عادات هميشگي شون دوست دارن همه چيز رو بشنون پس گور باباي اثر دوپلر . البته براي آقايون اين اثر همچنان پابرجاست .

6- قانون سوم نيوتن براي خانم ها بدين شكل تغيير مي يابد : هر عملي از سوي آقايان را عكس العملي است از سوي خانم ها كه نه تنها مساوي و در خلاف جهت آن است بلكه مي تواند با شدت بيشتري نيز باشد !!

7-  .....

اينقدر مطالب براي تغيير زياده كه در اينجا مجالي براي ذكر همشون نيست پس همينا رو فعلا از من بپذيريد .

 :: نوشته شده توسط مجتبی . الف در تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 ::