تبليغاتX
یکی از همین روزا

یکی از همین روزا

حوصله

حوصله نیست

حوصله نیست

حوصله نیست

بازم بگم؟

کل کرام مونده یعنی هنوز استارتشم نزدم

من بی حوصله استاد عصبانی همه چی اونجوریه که نباید باشه

حوصله نیست

بگم؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:51  توسط مجی  | 

تو به من خندیدی؟

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

"حمید مصدق"


من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

"فروغ فرخزاد"


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

"جواد نوروزی"

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:19  توسط مجی  | 

قصه تو به سر رسید؟؟؟!

 

همه چي از ياد آدم مي ره
                                  مگه يادش كه هميشه يادشه

دقیقا یادم نیست چند سال پیش بود، طبق عادت هر روز(حتی همین روزا) روزنامه خبر ورزشی رو خریدم و شروع کردم به خوندن. اولین چیزی که به چشمم خورد خبری بود در مورد به قتل رسیدن همسر یک فوتبالیست معروف، همسر ناصر محمدخانی، مرحومه لاله سحر خیزان. از ناصر محمدخانی زیاد خوشم نمیومد هرچند دوران بازی کردنش اصلا با سن من جور در نمی اومد!! با اون سن و سال دلم خیلی برای بچه هاش سوخت دو تا بچه کوچیک که الان اصلا یادم نمیاد اسمشون چی بود. از اون روزا فقط یه چیزایی یادمه مثل قیافه درهم و برهم ناصر، گریه های و اعترافات زودهنگام و آشفته شهلا، دادگاه هایی که برگزار میشد. یادمه از یه جا به بعد شهلا همه ش می گفت که من بی گناهم. نمی دونم درست بود یا غلط ولی اون میگفت که بی گناهه. من که خدا نیستم چی بگم! از اون روزا خیلی میگذره، شنیدم توی زندان اوین شهلا جاهد خیلی به بچه های سیاسی رسیدگی می کرده و هواشونو داشته. روزا گذشت و امروز صبح ساعت ۵:۵۰ شهلا به دار آویخته شد تا شاید جگر سوخته خانواده لاله آروم بگیره. میگن بالای دا هم میگفت که من بی گناهم. نمیدونم چی بگم شاید هم نباید چیزی بگم. مقصر یا غیر مقصر ...

                                           در آرامش باش شهلا

ناصر محمدخانی از ایران رفت

اطلاعیه دادسرا درباره قصاص شهلا


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 14:4  توسط مجی  | 

سرباز


خسته بود، اینو به خوبی میشد از چهره ش فهمید. از لباس تنش فهمیدم که از صبح سر پا واستاده بوده، خب اینم یه جورایی کار سربازای راهنمایی رانندگیه. هر از چند گاهی نگاهمون بهم گره می خورد. پگاه زنگ زد، می خواست بدونه کی می رسم خونه. سرباز وقتی گوشی رو دید پرسید : W960 ؟ مگه نه؟ با سر اشاره کردم که آره. ادامه داد منم یکی از اینا دارم خیلی ازش خوشم میاد ولی حیف نمی ذارن شبا ببرم توی آسایشگاه. گفتم چطور؟ گفت آخه گوشی دوربین دار ممنوعه. من حتی به دژبان آسایشگاه هم گفتم بابا بیاین گوشی م رو چک کنین به خدا هیچی توش نیست. شبا هم که یا دارم با خونواده م صبحت می کنم یا با یه دختری چیزی دیگه!!! همه اینا رو با یه لهجه شیرین اذر می گفت.

داشتیم با هم حرف می زدیم که توی ایستگاه فردوسی یهو اتوبوس پر جمعیت شد و من دیگه ندیدمش...!


ميزي براي كار؛
    كاري براي تخت؛
        تختي براي خواب؛
            خوابي براي جان؛
                جاني براي مرگ؛
                    مرگي براي ياد؛
                        يادي براي سنگ؛
 
                                                   اين بود زندگي؟ 
             
                                                                                             "حسین پناهی"
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 17:4  توسط مجی  | 

ویونا

در زبان محلی به ابیانه "ویونا" (Viuna) می‌گویند. "وی" (Vi) به‌معنای بید و "ویانه" (Viyane) به‌معنای بیدستان است (ابیانه در گذشته بیدستان بوده است). در طول زمان "ویونا" به "اویانه" و سپس به "ابیانه" دگرگون شده است. اَبیانه روستایی در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز، در دامنه کوه کرکس است. این روستا به اعتبار معماری بومی و بناهای تاریخی پرتنوعش از روستاهای استثنایی ایران است. ابیانه نقطه‌‏ای خوش منظره و خوش آب و هوا و دارای موقعیت طبیعی مساعدی است. نوشته و اثری که قدمت زمانی ابیانه را دقیقاً معلوم کند در دست نیست؛ ولی قدمت هزار و پانصد ساله را برای آن تخمین می‌زنند و آن را از کهن‌ترین زیست‌گاه‌های انسانی در حاشیه دشت کویر ایران می‌دانند. آثار و بناهای تاریخی که در ابیانه وجود دارد مربوط به دوره‌های ساسانی، سلجوقی، صفوی و قاجار است. این آثار نشان دهنده قدمت تاریخی این زیست‌گاه انسانی است. در دورهٔ صفویه هنگامی که شاهان صفوی برای ییلاق به نطنز می‌رفتند بسیاری از نزدیکان آن‌ها و درباریان ترجیح می‌دادند در ابیانه اقامت کنند.

 

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

آقا بی خیال من به کل با تمام مطالبی که درمورد ابیانه گفته میشه مخالفم. جمعه ساعت 6:30 به همراه پگاه و امید راهی کاشان شدیم و اوایل آزاد راه قم - کاشان یه صبحونه خوب خوردیم - جاتون خالی- ساعت 11 رسیدیم به روستایی که فکر میکردیم نه تنها اولین ایستگاه بلکه بهترین بخش سفر یک روزه مون خواهد بود ولی زهی خیال باطل!!!

ما خیلی خوش خوشک ماشین رو یه گوشه ای پارک کردیم و شروع کردیم به اکسپلور کردن این روستای باستانی که برای دیدنش نفری 500 تومان بلیط تهیه کرده بودیم!!

هر چی بیشتر توی دل روستا پیش می رفتیم کمتر چیز جذاب و دیدنی می دیدیم. تا چشم کار می کرد روستا پر بود از خونه هایی که حتی اگه آجری بودن روشون رو با کاهگل زرشکی رنگ پوشونده بودن یه جوری که بعد از یه ربع ساعت حسابی دل آدم رو میزد . البته خیلی از خونه های قدیمی روستا هم خالی از سکنه بود.

مثل اکثر روستاهای کشور ابیانه هم دچار آفت ساختمون سازی شهری شده بود جدا از هتلی که اول روستا قرار داشت و همینطور خانه های بازسازی شده به سبک شهری، بسیاری از روستائیان سابق که حالا شاید توی شهر واسه خودشون برو بیایی دارن توی ابیانه برای خودشون ویلا ساختن و با ماشین های مدل بالاشون کوچه های سنگفرش شده روستا رو بالا پائین میرن.

نکته آخری که در مورد ابیانه باید بگم اینه که انگار مردم با زور لباس های محلی شون رو پوشیدن، اینو از چشماشون میشد دید.

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

پی نوشت :

رئیس میگه تو خوب موقعی نرفتی ابیانه، بیاد وامیستادی توی اردیبهشت می رفتی ابیانه واسه گلابگیری!!!! دیروز اینقدر پر حوصله نبودم که بهش بفهمونم گلابگیری ماله قمصره نه ابیانه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 16:28  توسط مجی  |